|
خاطرات دوران سربازی (( خاطرات مراکز آموزش عمومی شهید بیگلری و مالک اشتر ناجا و یگانهای خدمتی ))
|
قسمت هفتاد و هشتم - جلسه توجیهی خب بالاخره انتظار به پایان رسید و از مقابل در فرمان بایست صادر شد. « بجای خود باییییییییییییییییییییییست، خبببببببببببر دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار ...» دو تا سرهنگ اومدن تو. هیکلاشون عین لورل و هاردی سرهنگ که داخل شد اومد پشت میز بعد گفت آزاد ... چشتون روز بد نبینه ما هم با فرمان آزاد ایشون همینطوری نشستیم !!! اساسی سوتی دادیما ... دیدم سرهنگ سرش رو تکون داد و گفت مثلاً حالا شما تحصیلکردههامون هستید !!! فرق فرمان آزاد و بشین رو نمیدونید. وقتی گفتم آزاد یعنی از حالت خبردار بیرون بیا ولی نشین که !!! حالا دوباره گفت بایست. خببببر دااااااااار. آزاد. بعد گفت بشینن ... بعدش شروع کرد به خیرمقدم و اینجور چیزا هی میگفت وقتی سرباز جدید میاد ما خوشحال میشیم انرژی میگیریم !!! سربازی عبادته شما تو این مدت فقط عبادت میکنید خدمت به خلق و از اینجور هندونه زیر بغل دادنا. سرهنگ رئیس حفاظت هم برا خودش سوژه ای بود هی وول میخورد اونجا. اگه جای دیگه ای بود حتماً می خندیدیم. من که داشت خندم میگرفت نگاهش نمیکردم. هی اینور نگاه میکرد اونور نگاه میکرد. یهو به سقف نگاه میکرد. میرفت زیر میز. آخرش وقتی که سرشو کرد زیر میز سرهنگ برگشت بهش گفت مشکلی هست جناب سرهنگ. اونم گفت نه نه! هیچ مشکلی ! بعد قوطی دستمال کاغذی رو برداشته بود داشت خودشو باد میزد ... خلاصه بساطی شده بود. بعد سرهنگ گفت که من مأموریتی دارم باید برم ادامشو جناب سرهنگ می فرماین. نوبت به رئیس حفاظت رسید اونم یه سری توضیحات حفاظتی داد که اطلاعات رو لو ندید چطوری میرن تو جلد آدم حرف میکشن و اینجور چیزا. آخر کار هم یه فرم حفاظتی پر کردیم سوالاتش هم در حد کنکور بود فقط مونده بود بپرسه چی خوردید اومدید !!! [ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:27 ] [ ستواندوم وظیفه ]
[ ]
قسمت هفتاد و هفتم - دوشنبه 08/06/89 همه ی اونایی که شنبه تقسیم شده بودن ( از جمله خود من) افتاده بودن یگان امداد اورمیه !! اما یگان امداد یعنی چی؟ شاید خیلیا شناختی از یگان امداد نداشته باشن و بعضا اونرو با یگان ویژه اشتباه بگیرن. اگه ساده تر بخوام بگم یگان امداد ارگانی است حد واسط بین پلیس 110 ( کلانتری) و یگان ویژه. در واقع یگان امداد در موارد حاشیه ای وارد عمل میشه. جایی که کلانتری محل قدرت کافی برای اداره رو نداره. بعنوان مثال مقابله با اراذل و اوباش، جمع آوری ماهواره و همینطور در اغتشاشات. یگان ویژه هم زمانی وارد عمل میشه که یگان امداد قدرت کافی رو برای مقابله نداشته باشه. در واقع افسران و سربازان یگان امداد باتوم بدست هایی هستند که مردم هم زیاد باهاشون خوب نیستند !!! بهر صورت دو روز آخر مرخصی هم تموم شد و صبح دوشنبه با لباس نظامی سوار ماشین شخصی خودم شدم و صبح زود رفتم ناحیه فرماندهی انتظامی شهرستان اورمیه. بعد از بازرسی دژبان داخل که رفتم دیدم هنوز تعداد کمی از بچه های اونروز اومدن. ازشون که اتفاقات دو روز گذشته رو جویا شدم فهمیدم که تو این دو روز علافی بیش نبودند !!! یعنی از صبح تا ظهر همینطور توی محوطه بیکار نشستن تا اینکه ظهر بهشون مرخصی میدن تا صبح فردا. جایی که نشسته بودیم جلوی بهداری بود و یه آمبولانس تویوتا لندکروز تر و تمیز هم اونجا بود. فهمیدم که توی این دو روز دربه در دنبال یه راننده براش میگردن هیچ کدوم از بچه ها هم مسئولیتش رو قبول نمیکنه. آخه ماشین 80-90 میلیونی واقعاً سخته تا بگردن بگیریش. بعد از چند دقیقه یه درجه دار سرشو از پنجره بهداری آورد بیرون و گفت هنوز کسی نمیخواد راننده آمبولانس بشه؟؟ معلوم بود حسابی تو گیر و دارن !!! کم مونده بود به پامون بیفتن. درجه داره برگشت گفت: « ماشین سالمه ایرادی نداره تا بترسین ها!! کار خاصی هم نداره از صبح تا ظهر میاید میشینید بهداری ظهر میرین خونه. نهایتاً اگه لازم شد بهتون زنگ میزنیم تا بیاید. » گفتیم نه داداش! ما اینکاره نیستیم. من خودم به دو دلیل از قبول کردن مسئولیت آمبولانس اجتناب کردم یکیش اینکه من بدبخت شانس ندارم که . خودم میدونم دیگه. کافی بود مسئولیتشو قبول کنم اونوقت بود که هر روز درگیری میشد انواع بیماریهای مزمن و خطرناک تو پاسگاه ها ظاهر میشد. خلاصه با شانسی که من دارم شب و روز برام نمیموند !!! اما دلیل اصلیش هم این بود که یه هفته – 10 روز بیشتر خدمت نمیکنم ارزشش رو نداره. همین روز بود که بچه های مشگین شهر هم اومدن. چندتاشون هم گروهانی خودمون بودن. با اونا هم خوش و بش کردیم. خلاصه بعد از چند ساعت دو تا افسر اومدن و گفتن به خط شید قراره بریم دفتر رئیس پلیس، اونجا براتون چند دقیقه ای صحبت کنن. به خط شدیم. افسر تقسیم افتاد جلو ما هم پشتش تا اینکه رفتیم سالن جلسه دفتر فرماندهی. سردفتر فرمانده که درجش سروان بود و افسر تقسیم اورمیه هم که ستواندوم بود هی بهمون توضیح میدن و تمرین میکنن که وقتی سرهنگ اومد چطور بایستید. دستورات رو اجرا کنید. چطور بشینید کلاهتون رو چطور بذارید جلوتون و از اینجور تشریفات ...
[ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:29 ] [ ستواندوم وظیفه ]
[ ]
قسمت هفتاد وششم - پیداکردن پارتی شنبه 06/06/89 همونطور که قبلاً عرض کردم بعد از اتمام دوره آموزش تا تاریخ 08/06/89 به ما مرخصی پایاندوره دادند و قرار شد تا دوشنبه هشتم شهریور خودمون رو به فرماندهی انتظامی استان آذربایجان غربی معرفی کنیم. اما چند روز پیش نتایج کنکور کارشناسی ارشد هم اومد و من از دانشگاه قبول شدم. واسه همین فهمیدم که چند روزی بیشتر خدمت نمیکنم البته از وقتی رتبه ها اومده بود یقین داشتم که ترخیص میشم فقط مونده بود شهرش ! یکی از رفقای پدرم سرهنگ نیروی انتظامی هست آدم کلفتی هم بحساب میاد در واقع یکی از معاونان سردار هست. قبلش باهاش تلفنی صحبت کردیم اونم گفت که شنبه بیایید دفترم ببینیم چیکار میکنیم. شنبه صبح زود رفتیم دفتر جناب سرهنگ استقبال خوبی هم ازمون کرد. بعدش گفت دلیلی که من گفتم زودتر از اتمام مرخصی بیایید اینه که همین شهر خودمون بمونی. چون از این همه تعداد سرباز بالاخره تعداد کمی تو مرکز استان می مونن و بقیه به شهرهای اطراف تقسیم میشن. یه زنگ زد به معاونت نیروی انسانی استان اونم گفت که یه نامه بده بهش بیاد اینجا. چند خطی زیر برگ تقسیمم نوشت بعدش گفت میری پیش سرهنگ ... توی ستاد فرماندهی، البته هشدار داد که زیاد آدم خونگرم و خوش برخوردی نیست اگه خوب صحبت نکرد ناراحت نشو. منم گفتم چشم. رفتم فرماندهی انتظامی استان، سرهنگ بداخلاق رو پیدا کردم اونم بدون اینکه یه کلمه حرفی بزنه زیر نامه نوشت فرماندهی انتظامی ارومیه. رفتم بخشی که سربازای وظیفه رو تقسیم میکنن ( امور کارکنان وظیفه)، تعدادی هم افسر وظیفه با لباس نظامی اونجا بودند که بعداً فهمیدم ترخیص از مرکز آموزش مالک اشتر اراک هستند که مرخصی پایاندوره اونا تا همین شنبه بوده. اومدن برای تقسیم. بچه های مشگین شهر (ماها) تا 8/6 مرخصی دارن. واسه همینم من با لباس شخصی رفته بودم که یکیش برگشت گفت چرا شخصی اومدی؟ منم جواب دادم که هنوز مرخصی پایاندوره تموم نشده. نامه رو که سرهنگ هم زیرش رو پاراف کرده بود دادم به ستوانسومی که اونجا داشت سربازا رو تقسیم می کرد و بهم گفت که بیرون منتظر بمون. بعد از چند دقیقه اسمم صدا زده شد من به همراه یه سرباز دیگه رفتیم داخل بعد رو برگه ای که اسم من و اونیکی دیگه بود، نوشت یگان امداد ارومیه!!! بعد ناممون امضا شد و دادن دستمون. بهش گفتم جناب سروان مرخصی من تا دوشنبه هست چیکار کنم؟ گفت همین امروز باید بری، بعدش گفت به نفعت شد دیگه زود اومدی افتادی شهر خودت ممکن بود دو روز دیگه بیفتی شهرستان. با همین رفیقم که ستوانسوم هم بود رفتیم بیرون من گفتم برم خونه لباس بپوشم اونم گفت حالا زوده بریم ( آخه تا آخر وقت اداری فرصت داشتیم) هر دوتامون رفتیم خونه و من شمارمو بهش دادم که هماهنگ کنه. از خونه زنگ زدیم بهمون سرهنگ پارتیمون اونم گفت لازم نیست بری بذار نامتو ببرن خودت هشتم میری هیچ موردی نداره. بعد که دوستم زنگ زد گفتم خودت برو امروز اگه ازت پرسیدن این یکی کجاست بگو از مرخصی پایاندورش دو روز مونده !!! [ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:46 ] [ ستواندوم وظیفه ]
[ ]
آغاز خاطرات یگان خدمتی [ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:42 ] [ ستواندوم وظیفه ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |